X
تبلیغات
افغانستان قلب قاره کهن


افغانستان قلب قاره کهن

اسیاچون پیکراب وگل است....ملت افغان در ان پیکر دل است.

اشعار لینا روزبه


"من افغانم"

ارسالی از: لینا روزبه حیدری

من نه تاجیکم نه پشتون، نی هزاره نه ز ترکم
نی ز ازبک، نه بلوچم نی ز ایماق سترگم

من به مذهب نی ز سنی، نی ز شیعه، نه ز سیکم
نی دورنگم، نی دروغم، نی فسادم، نی شریکم

نی شمالی، نی جنوبی، نه ز غربم، نه ز شرقم
نی ز کوی فتنه پیشان، نی پی تشویق فرقم

نی بفکر جنگ لفظم، نی بفکر تهمت و شر
نی زر اندوزم، نه نوکر، نی کلاه فتنه بر سر

خطه ام افغان ستانست، خاک ان از من سراسر
ما همه افغان و افغان سر بر سر با هم برابر

رود و دریایت خروشان، کوهسارت با جلالند
فصل هایت بی نظیر و مردمانت با کمالند

پاک بادا خطه من از کف شر و شرارت
مرده بادا هر که بردست صلح میهن را بغارت

خاک بادا بر دو چشمی کو ندارد تاب دیدن
دست مایان را چو زنجیر، متحد، با هم پریدن

مرگ بر خصمت همیشه، شاد زی بی درد ماتم
دور بادا از وجودت تکه های راکت و بم

سبز بادا، سبز بادا، نام تو بر جسم و جانم
زنده بادا، زنده بادا، کشورم، افغانستانم

این شعر لینا روزبه جان بود


خدا کند که بین ما غرور بی رنگ شود ///برای دوست داشتن میان ما جنگ شود

دلم برای دیدن تو تنگ می شود ولی ///خدا کند دل تو هم برای من تنگ شود


ای آیه به آیه‌‌ی خدا آیه‌ی تو                ای هرچه که هست و نیست سرمایه‌ی تو

هفتاد و دو ملتیم ما منتظران              بازآ که یکی شویم در سایه‌ی تو

 

نویسنده: صلح محور ׀ تاریخ: ׀ موضوع: اشعار میهنی افغان زمین ׀ لینک این پست ׀

شعار/کاظمی/زیبا سروده حتما بخوانید

شهــر من

شـــــام است و آبگينهء رؤيـــــاست شهـر من‌

دلخـــــواه و دلفـــــــروز و دل‌آراست شهر من‌

 

دلخــــواه و دلفــــروز و دل ‌آراست شهر من‌

يعنی عـــروس جملهء دنيـــاست شهــــــر من‌

 

از اشكهــــــــای يخ ‌زده آيينــــــه ساختــــــه‌

از خـــــون ديده و دل خود خينــــــــه ساخته

انــــــــدوهگين نشسته كـــــــــه آيند در برش‌

دامادهای كور و كـــــل و چـــــــاق و لاغرش‌

----------------------

دنيا برای خـــــــــام‌ خيالان عوض شده‌ است‌

آری، در اين معامله پالان عـــوض شده است‌

 

ديروزمــــان خيـــال قتـــــــــال و حماسه‌ای

امــــــروزمــــــان دهانی و دستی و كاسه‌ای

ديروزمان به فـــــــرق برادر فـــرا شـــــدن‌

امروزمان به گـــــــــور برادر گــــــدا شدن‌

 

ديروزمــــــان به كــــــــورهء آتش فرو شدن‌

امروزمــــان عـــــــــروس سر چارسو شدن‌

 

گفتيم سنـــگ بـــــر سر اين شيشه بشكنـــــد

اين ريشه محكـــــم است‌، مگـــر تيشه بشكند

 

غافل كه تيشه مــــــــی ‌رود و رنده می ‌شود

با رنــــــــــده پوست از تن ما كنده می ‌شود

 

با رنده پوست مــــــــــی ‌شوم و دم نمی ‌زنم‌

قربان دوست مــــی ‌شوم و دم نمــــــــی زنم‌

----------------

ای دوست‌! اين سراچـــــــه و ايوان مباركت‌

يوسف شدن بـــــــــه وادی كنعان مبــــاركت

يك سالم و عصاكش صد كــــــور و شل شدن‌

ميراث‌ دار مــــــردم دزد و دغـــــــــل شدن‌

 

سهم تو يك قمــــــار بزرگ است‌، بعد از اين‌

چوپان‌ شدن به گلّهء گـــرگ است بعد از اين‌

 

يا برّه مـــــی ‌شوند و در اين دشت می ‌چرند

يا اين كــــه پوستين تـــــــو را نيز می ‌درند

 

حتی اگر بــــــــه خـــــاك رود نام و ننگشان‌

اين لقمه‌هــــــای مفت نيفتــــــــد ز چنگشان‌

 

شايد رها كنند همـــــــه رخت و پخت خويش‌

اما نمـی ‌دهنـــــد ز كف تخت و بخت خويش‌

 

دستار اگر كـــــــه در بدل هيچ مـــــی ‌دهند

شلوار را گــــرفته به سر پيچ مـــــــی ‌دهند

 

سنگ است آنچه بـــــــــايد شان در سبد کنی

سيلــــــی است آنچه بايد شان گــــوشزد کنی

-----------------------

ای شهــر من‌! به خاك فروخسپ و گَنده باش‌

يا با تمـــام خــــويش‌، مهيای رنـــــــده باش‌

 

اين رنده مـــــــی ‌تراشد و زيبات مــــی ‌كند

آنگه عروس جملهء دنيـــــات مـــــی ‌كنـــــد

 

تا يک دو گوشواره به گـــــــــوش تو بگذرد

هفتاد ملت از بـــــر و دوش تـــــــــو بگذرد

--------------------------

صبح است و روز نو بــــه فراروی شهر من‌

چشم تمــــام خلق جهــــــــان سوی شهر من‌

 

سرودۀ محمد کاظم کاظمی


اسم:              شرف الدین شمس

ولد:                 حاجی شمس الدین

تاریخ تولد:       1354

محل تولد:       ولایت نیمروز

نمونۀ کلام: 

من افغانم همین هویت من

همین تاریخ و اینست شوکت من

منم گمگشتۀ تاریخ انسان

منم پیمانۀ مدهوش دوران

همینم من همین آوارۀ دهر

غذایم ناله و در کوزه ام زهر

من آتش زاده ام آتش شعارم

سرود خستۀ شب مینگارم


 

نویسنده: صلح محور ׀ تاریخ: ׀ موضوع: اشعار میهنی افغان زمین ׀ لینک این پست ׀

سرود ملی افغانستان

 

متن سرود ملی افغانستان

دا وطن افغانستان دی

دا عزت د هر افغان دی

کور د سولی کور د توری هر بچی یی قهرمان دی
دا وطن د تولو کور دی د بلوچو د ازبکو
د پشتون او هزاره وو د ترکمنو د تاجکو
ورسره عرب، گوجر دی پامیریان، نورستانیان
براهوی دی، قزلباش دی هم ایماق، هم پشه ییان
دا هیواد به تل زلیژی لکه لمر پرشنه آسمان
په سینه کی د آسیا به لکه زره وی جاویدان
نوم د حق مودی رهبر

وایو الله اکبر وایو الله اکبر

 ترجمه فارسی

این کشور افغانستان است این عزت هر افغان است
میهن صلح، جایگاه شمشیر هر فرزندش قهرمان است
این کشور میهن همه است از بلوچ، از ازبکها
از پشتون، هزاره‌ها از ترکمن و تاجیکها
هم عرب و گوجرها پامیری، نورستانیها
براهویی است و قزلباش هم ایماق و پشه‌ئیان
این کشور همیشه تابان خواهد بود مثل آفتاب در آسمان کبود
در سینهٔ آسیا مثل قلب جاویدان
نام حق است ما را رهبر می‌گوییم الله اکبر، می‌گوییم الله اکبر

تاریخچه

اولین سرود ملى افغانستان درزمان سلطنت شاه امان الله، در دههٔ بيست به سبک موسیقی غربی، به زبان پشتو سروده شد. در زمان سلطنت حبيب الله كلكاني (پسر سقاو) درسال ١٩٢٩ سرود ملى وجود نداشت، اما بعداً در زمان سلطنت محمد نادر خان در سالهاى ١٩٣٣ سرودملى به زبان پشتو و به سبک نظامى خوانده می شد، و در زمان سلطنت محمد ظاهرشاه بين سالهاى ١٩٣٣ تا ١٩٧٣ سرود ملى بدون الفاظ توسط موسیقی نواخته می شد.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

سرود ملی افغانستان در دورهٔ مجاهدین:

قلعهْ اسلام قلب اّسیا جاودان، اّزاد، خاک اّریا
زادگاهْ قــهرمانان بزرگ سنگر زندهْ مردان خـدا

الله اکبر_الله اکبر

تیغ ایمانش به میدان جهاد بنـد استبداد را از هم گسست
ملت اّزادهْ افغــانسـتـان در جهاد زنجیر محکومان شکست

الله اکبر_الله اکبر

سر خط قراّن نظام ما بود پرچم ایمان به بام ما بود
هم صدا و هم نوا با هم روان وحدت ملی مرام ما بود

الله اکبر_الله اکبر

شادزی، اّزادی زی، اّباد زی ای وطن در نور قــــانون خدا
مشعـــــل اّزادگی در بـــر فراز مـــــردم سرگشته راشو رهنما

نویسنده: صلح محور ׀ تاریخ: ׀ موضوع: اشعار میهنی افغان زمین ׀ لینک این پست ׀

اشعار میهنی افغان زمین

    

خواهم وطن بقای تو را از خدای تو

                                                تا جان به تن مراست بگویم ثنای تو

 در حفظ تست و و حدت ملی پیام من

                                                  این نکته دل کش است که دارم هوای تو

 راز بقاست گر که بمیرم برای عشق

                                                افغان سزد که زنده بمانم برای تو

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

وطن عشق تو افتخارم                       وطن در رهت جان نثارم

 وطن خاک پاکت بهشتم                       وطن گلخنت لاله زارم

 وطن عشق تو افتخارم                       وطن در رهت جان نثارم

 وطن عاشقم بر شکوهت                        به از گل بود سنگ و کوهت

 وطن هر کجایی که باشم                        تویی جان فضا ای دیارم

 وطن عشق تو افتخارم                        وطن در رهت جان نثارم

 وطن قلب من هستی من                          بود رگ رگم پر زخونت

 زتو همچو گل بشکفت دل                        اگر در خزان یا بهارم 

 وطن عشق تو افتخارم                         وطن در رهت جان نثارم

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

نویسنده: صلح محور ׀ تاریخ: ׀ موضوع: اشعار میهنی افغان زمین ׀ لینک این پست ׀

اشعار لینا روزبه حیدری

 

رنج یک افغونی!!!! .اشعار لینا روزبه حیدری

- واشنگتن پریزم
با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!

یک مهاجر

نویسنده: صلح محور ׀ تاریخ: ׀ موضوع: اشعار میهنی افغان زمین ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to herattak.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20